قطعه ی ادبی بسیار زیبایی رو که اثر آقای محمدرضا بارانی هست رو روی وبلاگ قرار دادیم که البته قابل نقد هم هست
ستاره ها، آسمان شب را پر نورتر از چشمان من و تو کرده اند،
چون خیره به آن ها مانده ایم
ستاره شمال در آن طرف سوی چشمانت را به خود می گیرد،
اما مردمانت بازهم به دنبال ماه می گردد،
ماه...،
ماه چه خوشه ای خمیده و چه قرصی خندان بازهم ناظرین را به نظاره می خواند،
شب تاریک است،
و رقص ستارگان نگاهت را هرگز خسته نمی کند
گاه گاهی ستاره ای متحرک را می یابی که چشمک زنان می گذرد،
اما،
انگار هواپیمایی ست که در آرزوی ستاره شدن پرواز می کند،
مهتاب شیشه ای را خاموش می کنی،
تا آسمان دیده ات را با بارش ستاره آشناتر کنی
در میان ستارگان جستجو می کنی
و آنقدر میگردی که چشمانت ستارگان را به فراموشی می سپارد
در تاریکی مبهمی می مانی،
بخواب،
ولی بدان
که هنوز کسانی هستند
که چشم به راه خورشیدند.
سلام
وبلاگ بسیار جالب و زیباییه
اما از همه جالبتر وزیباتر شعر آقای بارانیه که واقعا منو تحت تاثیر قرار داد
سلام به نظر من خیلی ساده و بدون ژییچ و تاب به بیان احساسات خودش پرداخته که اصولا در ادبیات باید بیشتر گفته هارو توی لفافه قراربدیم
وبلاگتون تون هنوز جای پیشرفت داره اگه بیشترروش کار کنید و حتما شرکت م کنم.
خیلی جالبه ایده جالبیه من که خوشم امد

سلام
من یه مجموعه شعر دارم که واسه عیب یابی حتما ارسال می کنم
ساقیا آمدن عید مبارکت بادت
آن مواعید که کردی نرود از یادت
و رقص ستارگان نگاهت را هرگز خسته نمی کند
مهتاب شیشه ای را خاموش می کنی،
تا آسمان دیده ات را با بارش ستاره آشناتر کنی
در میان ستارگان جستجو می کنی
و آنقدر میگردی که چشمانت ستارگان را به فراموشی می سپارد
در تاریکی مبهمی می مانی،
بخواب،
ولی بدان
که هنوز کسانی هستند
که چشم به راه خورشیدند.
من تنها این قسمت ها به دلم نشست
علتش رو متوجه نمیشم نمیدونم چرا
انسان آنگاه سخن میگوید که با اندیشه خود در آشتی و آرام نباشد!
و هرگاه دیگر نتواند در تنهایی دل خود بماند ، در لب های خود زندگی میکند و صدا وسیله انصراف خاطر وگذراندن وقت است. و بسیاری از سخنان شما اندیشه را بی جان میکند.
جبران خلیل جبران
احساس میکنم این شعر در این حالت سروده نشده است